تبليغاتX
حدیث راز






















حدیث راز

دل من یه روز به دریا زد و رفت........

 

رسما ۳ ساله شدیم...دوسش دارم...اونم دوسم داره...

فک کنم واسه الان همین کافیه

تبریک میگم عزیزم....فقط...ک.................ا........................ش.............

 

پ.ن:بعضیا بابایی هستن و بعضیا مامانی...نمیدونم چرا من چن وقته خواهری شدم

من آجیمو میخوااااااااااااااااام

 

نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط حدیث| |

 

سلام خدا.بازم من موندم دل همیشه گرفته مو تو...حرفام از بس تکراری شدن کسی

حوصله گوش دادنشو نداره...ولی مطمئنم تو مثه بقیه نیستی و مثه همیشه به همه حرفام گوش

میدی.......خدایا کجایی؟چرا من نمیبینمت...یعنی اصلا قرار نیست من ببینمت

فقط یه کاری کن...دیگه داره خیلی زیاد میشه ها...امتحان یکی...دو تا...ده تا....دیگه چندتا آخه

خب اگه نمیگی چند تا حداقل بگو تا کی...تا کی باید اوضاع اینجوری باشه خدا....

خدایا مگه نگفتی از رگ گردن نزدیکتری...مگه نگفتی تنهامون نمیذاری...

مگه نگفتی پشتمون هستی...خدایا کسی دیگه حوصله شنیدن حرفامو نداره...به خودت قسم

خسته شدم....آخه مگه چی کارکردیم ما...حداقل بگو داریم تاوان چی و پس میدیم

خدایا عاشقان را با  غم عشق آشنا کن

ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها من

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من ...جانا به عهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم...زتو جز تو نخواهم

اگر عشقت گناه است

ببین غرق گناهم

دو دست دعا فرا برده ام

به سوی آسمانها

که تا پر کشم

به بال غمت

رها در کهکشانها

به سوی آسمانها

این آهنگو دوس دارم..این و شبانگاهان مختاباد و...درد دلم و خیلی مهربون میگن این دو تا آهنگ

خدایا من خسته شدم...بخدا دیگه طاقت ندارم...طاقت هیچی و...

الان فقط آبحیم حالمو میفهمه دیگه هرکی میگه درکت میکنم دروغ میگه

گرچه تقصیری هم ندارن بنده خدا ها....مشکل از اونا نیست

این روزا تنها لحظه های خوبش بودن خواهرم کنارمه..اینکه دوتایی تو ماشین میشینیم

صدای ضبط و بلند میکنیم و دوتایی باهم بلند بلند میخونیم...فقط همینش خوبه که از فردا به بعد

دیگه همینم ندارم...خدایا اگه هیچی بهم نمیگی....پس بهم صبر بده...همین

 

پ.ن۱:دلا بسوز که سوز تو کارها بکند...نیاز نیمه شبی دفع صد بلا بکند

پ.ن۲:خداکنه خانواده رو نیوفتم...

 

 

نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط حدیث| |

 

چهل و هشت ساله باشی،خانه دار باشی،کلاس زبان بری،کلاس کامپیوتر بری،باشگاه بیای،

مو استخونی باشه،شلوار و نیم تنه بپوشی بیای باشگاه،تازه تو باشگاه دستکش میندازی که

پوست دستت خراب نشه،اینا همه با داشتن دوتا پسر 20 و 14 ساله ست......

واقعا قابل تحسینه...

واقعا خوشم اومد از روحیه ی خوبش...میگفت هر لحظه شوق یادگیریم بیشتر میشه...

دوست دارم وقتی سن رفت بالاتر همینقدر پرانرژی و اکتیو باشم....امیدوارم

 

پ.ن:هورااااا...فیلم کره ای.... آخجون

 

نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت 9:44 قبل از ظهر توسط حدیث| |

 

 

امروز امتحانام تموم شد...خدا کنه همشو پاس کنم

خیلی گیجم......

نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط حدیث| |


حالتام شبیه افسرده هاست...ناامیدم اساسی.....

این امتحانام که تموم نمیشن...خدا به خیر کنه...خیلی سختن

حالا تو این اوضاع استاد گیر داده که باید مشاوره کنین صدای طرف و ضبط کنین و بدین به من

آخه من با این اوضاع و حال خراب چه جوری مشاوره بدم....

دیگه حال و حوصله ی نوشتن ندارم..فعلا برم...فقط اومدم بگم که زنده ام


پ.ن:دعا میخوام...


نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط حدیث| |


داره برف میباره ولی حال و روز من بارونیه.امروز تولد خواهرم بود خیلی دوستش دارم

فردا تولد دوستمه اونم خیلی دوست دارم....زمستونیا رو دوست دارم...یعنی همه خوبی...بیخیال

این دو روزی که گذشت خیلی بد بود دیشب مطب دکتر بودم...زیرسرم....

مکالماتی تو این دو روز شنیدم که شاید هیچوقت یادم نره....

نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط حدیث| |


امتحانا که سخت شده

همه چی که گرونتر از قبل شده

بی توجهی و زندگی یکنواخت که عادت شده

هوا که سرد شده

وزنم که زیاد شده

حالم که گرفته شده....


پ.ن:اوه اوه....چه اوضاعی شده...............

 

نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت 7:55 بعد از ظهر توسط حدیث| |


من چرا اینجوری شدم آخه...هیچ کس نمیتونه دو کلمه حرف حساب بزنه باهام

فقط حرف حرف خودمه...یه حرف کاملا غیرمنطقی و بیخود...یا گریه ام میگیره...یا دعوام میشه باهاش

یا سرش داد میزنم...یا هم اینکه میریزم تو خودم...که این آخریش از همه بدتره...

دعوا و داد و بیداد راه میندازم و 5 دقیقه بعد مثه ....گ پشیمون میشم.....میوفتم به غلط کردن....

چقد بد شدم...........خدایا خودت کمکم کن....میخوام همون حدیث بشم.......خدایااااااااااااااا

کسی حرفامو نمیفهمه...یعنی فک کنم حرفای من عجیب عریبه...نه خدا...جون هرکی دوس داری

بهم نشون نده که بقیه هم حالشون خرابه...هرکی یه جور....احساس تنهایی میکنم....


تو:خب بعدش چی؟

من:حتی یه دقیقه بیشتر هم از الان بهتره......

تو:خب بعدش چی؟

من:یعنی چی بعدش چی؟

تو:نه...من فقط دارم باهات مشورت میکنم،چرا اینجوری میکنی...دیگه از این به بعد اصلا باهات حرف نمیزنم

خیلی خیلی خیلی زود کنترلتو از دست میدی.....

من:میدونم....من حالم خرابه...تو ببخش...به بزرگی خودت و کوچیکی من....

.

.

.

اون:رشته ات چیه؟

من:مشاوره میخونم

اون:وای...به چهره ات میخوره مشاور باشی

من:(با یه لبخند کذایی)انژی مثبت دادی یهم...مرسی گلم

.

.

.

یکی دیگه:بیا بریم پیش دکتر اصغری،شاید تونست کمکت کنه

من:نه...من فقط یکم آرامش میخوام

یکی دیگه:حدیث تو که به فکر مرگ یا خود... نیستی

من:نه،هنوز اون قد احمق نشدم

یکی دیگه:بیا یکم حال و هوات عوض شه...یه ل ر ه بود...

.

.

.




پ.ن1:خیلی دلتنگم

پ.ن2:این نوع نوشتن از آجی یاد گرفتم...

پ.ن3:به قول یه دوست،حالا چرا هی خواهرم خواهرم میکنی؟گفتم تو که نمیدونی چقد سخته

گفت اتفاقا بهتر،حالا بیشتر قدرشو میدونی.....فک کنم راس میگفت.....



نوشته شده در سه شنبه 20 دی1390ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط حدیث| |


تو خود گفتی..که در قلب شکسته....خانه داری

شکسته قلب من...جانا....به عهد خود وفا کن...



نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط حدیث| |


تا اطلاع ثانوی...leave me alone



نوشته شده در شنبه 17 دی1390ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط حدیث| |


دیشب یه فیلم از چند سال قبل خودم دیدم...یعنیwow...همین

امروز 9 دی می باشد...یه ماه دیگه میشه 3 سال...



پ.ن:عزیزم نهمت مبارک....


نوشته شده در جمعه 9 دی1390ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط حدیث| |


دلم ناجور گرفته...شایدم تنگ شده...فک کنم واسه خودم....:(


پ.ن:راستی گوشی خریدم..samsung galaxi gio 5660


نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت 8:58 بعد از ظهر توسط حدیث| |

 

چه حس بدیه ها..اصلا نمیدونم چی کار کنم...قاطی کردم اساسی

دیشب بی بی سی گوش میدادم یه خبر گفت اعصابمو حسابی داغون کرد

(برای خورد نشدن دوباره تکرارش نمیکنم)....اَه

میخوام گوشی بخرم ولی نمیدونم چی بخرم..همه شون مثل همن...اَه

کنکور ارشد دارم...دارم میخونما....جون عمه ی محترم....اَه

از چن نفری ناجور عصبیم..ولی کار دیگه ای به خاطر نفع شخصی نمیشه باهاشون کرد...اَه

امتحانام از ۱۸ دی شروع میشه تا ۵ بهمن...اَه

.

.

.

پ.ن:اَه

 

نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت 9:13 قبل از ظهر توسط حدیث| |


آره بارون ميومد خوب يادمه 

مث آخراي قصه 

که آدم مي ره به رويا 

آره بارون ميومد خوب يادمه

زير لب زمزمه کردم 

کي مي تونه اين دل ديوونه رو از من بگيره؟ 

اون قَدَر باشه که من اين دل و دستش بدم و چيزي نپرسه 

ديگه حرفي نمونه بعد نگاهش 

آره بارون ميومد خوب يادمه 

يه غروب بود روي گونه هات 

دو تا قطره که آخرش نگفتي بارونه يا اشک چشمات 

اما فرقي هم نداره 

کار از اين حرفا گذشته 

ديگه قلبم سر جاش نيست

آره بارون ميومد خوب يادمه 

خيلي سال پيش 

توي خوابم ديده بودم تو رو با گونه ي خيست 

اونجا هم نشد بپرسم بارونه يا اشک چشمات 

اونجا هم نشد بپرسم

آره بارون ميومد خوب يادمه


پ.ن1:همه چی باشه ولی کسی نباشه.....

میخوام صد سال سیاه هیچی نباشه...chatterbox


پ.ن2:امشب یکی زنگ زد خونمون...

خیلی خوشحال شدم...مرسی به یادمون بودین...rose


پ.ن3:این شعر و مهران مدیری خونده...خیلی قشنگه


نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط حدیث| |

 

حوصله نوشتن ندارم.این جمله فک کنم گویای احوال باشه

پ.ن:

ماه هم نشدیم که وقتی دلمون گرفت یکی برامون نماز آیات بخونه ...
 
 
نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت 9:21 قبل از ظهر توسط حدیث| |